۱۳۹۰ دی ۱۰, شنبه

عید مسیح


از آنسوی دیوار
بوی مسرت و شادمانی میاید
صدای زیر و بم موسیقی
آمیخته با
عطر تند می و مشروب ...
اما
اینسوی دیوار
چه غم انگیز افسانه ی نهفته
الماسی در لابلای تاریکی و ابهام
داستان غمناکش را
غم انگیز تر از مرگ بهار
مینویسد
احمد علی فخری

یازدهم دی ماه 1390 برابر با روز نخست جنوری 2012




۱۳۹۰ آذر ۲۹, سه‌شنبه

در وادی نگاه های تو

به استقبال سروده ی
درسایه های اشک تو، تصویر می شوم
با واژه های شعر تو، تحریر می شوم
                                          "خالده تحسین"
در واژه های شعر تو تحریر می شوم
با گرمی نگاه تو تقدیر می شوم
در امتداد هر غزلت بال و پر کشم
با هر چکامه ی تو که تعبیر می شوم
آهنگ یاس می رود از دیده و دلم
در حرف حرف نام تو تقریر می شوم
پرواز می کنم به سما می روم زخویش
بر قامت بلند تو تکبیرمی شوم
از چلچراغ آبی چشمان مست تو
چون روز می خرامم و تنویر می شوم

احمدعلی فخری

یلدا


برای یکی شدن
سالهاست در رهگذر
یلدای چشمانت مسافرم

علی فخری

۱۳۹۰ آذر ۲۰, یکشنبه

شعله

یک پارچه غزل شدم که نامت ببرم
وز لوح و چکامه هر نشانت ببرم
در وادی سرمست دو چشم و نگهت
شور همه عشق ز دیدگانت ببرم
غل بستم و زنجیر به پا و دست دل
کین پیکر خویش قصد غلامت ببرم
رخ کردم و انداختم با تیر نگاه
دستی که زعمق سینه جانت ببرم
دیوانه ز زنجیر برستم که دمی 
آن  شهد عسل جام لبانت ببرم
دست بردم و بگرفتم گریبان ترا
تا پاره کنم جامه و جانت ببرم
....
تو شعله شدی سوختی یکبار مرا
در آتش عشق غرق سرابم کردی
با بوسه ی داغ بردی جان از بر من
بشکستی مرا خورد و خرابم کردی
دیدی که چسان در بر تو گیر شدم
بی باک شدی رنج و عذابم کردی
با پیکر گرم و سوز و ساز نگهت
در تاب و تبت غرق گناهم کردی

احمد علی فخری

بیا

از آن نگاهی که خورشید وار می تابید
تو چه آسان به من زعشق گفتی
از آن نگاهی که نورش به جانم آتش زد
تو چه سوزان مرا ز من بردی
وز آن نگاهی که هردم مرا می طلبید
تو چه حیران مرا ز خود راندی
چه شد که این همه عشق و نیاز برهم خورد؟
هنوز فرصت آغاز یک چکامه به جاست
بیا ...
بیا ترانه ی شیرین زندگی سر کن

علی فخری

۱۳۹۰ آذر ۱۷, پنجشنبه

غزل خموش

دیریست در صدای من احساس مرده است
آهنگ رفته است و لیک فریاد خفته است

پا شو غزل، بگریز که دردم ز حد گذشت
نامی زعشق مبر که این دل شکسته است

زان پس که دور گشتم به ناچار زخویشتن
دردی به سان کوه به قلبم نهفته است

سازم شکست و تار ربابم زهم گسست
آهوی عشق از بر و کوهم رمیده است

فریاد شو غزل، بشکن این قفس که من
دیریست بی خودم، همش از من گرفته است

 علی فخری